مثل هم
چقدر مثل همیم
چقدر من مثل تو
و تو مثل من
با همان نگاه
با همان دل ساده
و با همان دغدغه هایی
که نمی دانیم
چه می شود
اما
این را خوب می دانیم
که هیچ کس
شاعر
نمی شود
و هیچ شاعری
هیچ کس
چقدر مثل همیم
مثل هم
دخیل بستیم
به درختی
که سایبانش
نگاه بود
و شاخه هایش
ارادت
به درختی
که می دانست
راز گریه ها
و رمز لبخند ها را
یکبار دیگر
بالا را نگاه کن
تا از پشت این توری
بلور دستانت را
تیمم نمایم
....
مثل هم دخیل بستیم
آن جا که
گمشده ها
– غریب
بر می گردند
و آن جا
که انعکاس دستی
آب را
بهانه می کرد
چه شبهای قشنگی بود
و چه حلاوتی داشت
باغی که
ناخود آگاه در آن
سبزه ها را
نوازش می کردیم
و حیاطی
که با همه ی کوچکی اش
خاطرات بزرگی را
رقم زد
نمی دانم چه می شود
روزگار من
روزگار تو
که هنوز هم ...
نه تا همیشه
مثل همیم .
+ نوشته شده در سه شنبه 27 مرداد1388ساعت 12:59 توسط سید مرتضی کراماتی |

